محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
150
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
عليه السّلام چون به مدينه آمد ايشان را به مسلمانى خواند ، نگرويدند . و با ايشان عهد كرد كه با من حرب نكنيد [ 187 b ] و آنگه آهنگ غزو كرد . پس چون از بدر به ظفر بازآمد ، جهودان را اندوه آمد . گفتند از قريش بپردازد و كار ما گيرد . همه او را حسد كردند و دل با قريش يكى كردند و با عرب يكى شدند كه قريش مهتر همه عرب بودند ، و هر كه از عرب آهنگ پيغمبر كردى ايشان گفتندى ما كينهء قريش از وى بستانيم . پس آخر روز از ماه رمضان پيغمبر را خبر آمد ، و گروهى گويند چهار روز ، و گروهى گويند هفت روز بود كه از بدر باز آمده بود كه مردمان بنى سليم و بنى غطفان به باديه گرد آمدند بر سر آبى كه آن را سراب كدر گويند ، كه بر مدينه شبيخون كنند از كينهء قريش . و پيغمبر روزه بگشاد و نخستين روز از شوال به تن خويش بيرون شد بر سر آن عرب كه آنجا گرد آمده بودند . و مردى بود از انصار نابينا ، او را ابن امّ مكتوم خواندندى ، و قرآن خوان بود . او را بر مدينه خليفت كرد و برفت . و لواى پيغمبر على بن ابى طالب داشت . و از مدينه تا آب كدر سه روزه راه بود ، و پيغمبر به دو روز بشد . ايشان چون خبر يافتند بگريختند و چهارپاى و خان و مان و عيال دست باز داشتند . چون پيغمبر عليه السّلام آنجا رسيد ، كس را نديد و سه روز آنجا ببود و كس نيامد . پس بفرمود تا آن گوسپندان و چهارپايان را براندند و خود بر نشست و به مدينه باز آمد . و شبانى چند با آن گوسپندان بودند با خود بياورد ، و روز پنجم يا ششم از شوال به مدينه باز آمده بود و دو روز به مدينه بود ، پس به غزو بنى قينقاع شد . خبر غزو بنى قينقاع و اين بنى قينقاع مردمانى بودند از جهودان به نزديك مدينه ، و پيغمبر را با ايشان عهد بود . پس خبر آمدش كه ايشان تعصّب قريش مىكنند و ايدون مىگويند كه به بدر شاهد شدن ، و اگر ما را بگفتندى به يارى دادن بشدمانى و قريش را نصرت كرديمى كه ايشان حرب ندانند كردن و كار قريش نيست حرب كردن . پيغمبر را از آن اندوه آمد و خواست كه با ايشان حرب كند ، نتوانست از بهر عهد